حسن حسن زاده آملى
59
هزار و يك كلمه (فارسى)
اين بود غرض ما از بيان موعود ، به دنباله تقرير برهان برمىگرديم : حالا گوييم كه اگر جوهر نفسانى انسى را حركت جوهريه و استحاله ذاتيه نباشد لازم آيد كه به حكم مقدمات مذكور ، دائما با جسم نامى حساس متّحد در وجود باشد زيرا كه نفس مبدء فصل نوع انسانى ؛ اعنى مفهوم ناطق كه از فصول منطقيه است مىباشد . و همچنين حساس براى حيوان به ازاء نفس حساسه كه از فصول اشتقاقيه است مانند ناطقه است . و فصول اشتقاقيه بعينها صور نوعيه اجسام طبيعيهاند . و جسم بدان جهت كه جنس است نه بدان جهت كه ماده است بر صور نوعيه بدان جهت كه فصولند نه بدان جهت كه صورند حمل مىشود . پس بنابر رأى آنان لازم آيد كه نفس بأحد الوجهين يعنى بدان جهت كه فصل است و مأخوذ لا به شرط است نه به شرط لا ، جسم باشد كه در عبارت فوق گفته آمد كه جنس به إزاء ماده و فصل به ازاء صورت در مركبات طبيعيهاند كه مراد از ماده تمام مشترك بين انواع است ، و مراد از صورت فصل اشتقاقى است كه به اين معنى ماده و صورت خارجىاند نه هيولاى اولى و صورت نوعيه جسم طبيعى عنصرى ، هر چند كه هر يك از صور نوعيه فصلى از فصول اشتقاقى و مبدء فصل منطقى است ، و نيز جسم طبيعى مشترك در آنها ماده خارجيه و مبدء و مشتق منه جنس منطقى است . جنس و فصل از معقولات ثانيهاند كه به طور لا به شرط مأخوذند كه قابل حمل بر يكديگرند . و هرگاه هر يك به شرط لا لحاظ گردند جنس ماده ذهنى و فصل صورت ذهنى است كه در اين صورت قابل حمل بر يكديگر نيستند و ماده و صورت ذهنى هم به ازاء ماده و صورت بدين معنى كه گفتهايم مأخوذند نه به ازاء هيولى و صورت نخستين ، كه جسم طبيعى مركّب از آن دوست ، هر چند از جهت لا تحصّل و تحصّل با آنها شباهت دارند . و مطلب ديگر اين كه از قيد مركّبات طبيعيه ، اعراض كه بسائطند خارج مىشوند . مثلا سواد و بياض اگر چه در لون مشتركند ، و به قبض نور بصر و تفريق آن مثلا از يكديگر ممتازند ، ولى در حقيقت لون شبيه جنس و هر يك از قابض نور بصر و مفرّق نور بصر به منزلت فصل است چه در خارج مركّب از ماده و صورت